تبليغاتX
نوشته های یه عروس_ مهربون

































نوشته های یه عروس_ مهربون

دنیا را میدهم برای لبخندت,هراسی نیست,شاد که باشی دوباره دنیا از ان من است..تقدیم به همسرم

 شماره این پست واسه بعضیا خنده داره واسه بعضیا دلهره آور ..

بگذریم.. چه خبر؟

میدونم انقد تاخیر داشتم که حق دارید منو از لیست پیوندها حذف کنید.بزاریم به حساب مشغله ای که دارم

بعد از چیدن اون هفت سین و لحظه شماری برای عید صبح روز ۲۹ حرکت کردیم با ماشین به طرف کرج(خونه علیرضا) غروب رسیدیم اونجا

علی بینیشو عمل کرده بود و من واسه اولین بار دیدمش خوب شده بود ولی اگر بگم عالی شده بود دروغ گفتم خودش که خیلی راضی بود مادر شوشو و باباشوشو  هم اونجا بودن

فردا صبحش هم ساعت ۹ سال تحویل میشد و من از ۸ بیدار شدم به کارام رسیدم مامانم اینا هم با خواهرام شمال بودن و منتظر ما ولی من به خانواده عماد قول داده بودم سال تحویل پیششون باشم

شوشو رو بیدار کردم به خودم رسیدم قر/ان و باز کردم و اون لحظه کلی دعا کردم

گفتم خدایا این اولین عیدمه که خوب و خوشبخت کنار همسرم هستم به همین وقت مقدس قسمت میدم همه ی جوونا رو همینجوری شاد کن و به آرزوشون برسونشون بزار همه عاشقا با هم برن زیر یه سقف با هم یه لونه ی عاشقونه بسازن با هم زندگی کنن عشق کنن این حس خوب به هم رسیدنو تجربه کنن

خدایا همه رو خوشبخت کن همه رو...

همه دور هفت سین نشسته بودیمو دعا میکردیم... بوووووووووووومب

                                            آغاز سال ۱۳۹۱

لحظه خوبی بود چشمام پره اشک بود  یه چیزی گلومو فشار میداد دوست داشتم گریه کنم راستش آغوش امنی پیدا نکردم یا اصلا به چه منظور ؟ میرفتم تو بغل مادر ششوهرم گریه میکردم یا پدر شوهرم؟

اون لحظه فقط یه بغض عمیییییق آزارم میداد انگار یه چیزی گم کرده بودم

دوربینو گرفتم دستم و شروع کردم به شوخی و خنده و فیلم گرفتن از اعضای خانواده که داشتن با هم روبوسی میکردنو عید و تبریک میگفتن واسه ما دعا میکردن که انشالا سال دیگه یه بچه بقلتون باشه و واسه علیرضا دعا میکردن که انشالا سال دیگه خانومت کنارت باشه و و و و...

دوربین دستم بودو حین فیلم گرفتن روبوسی هم میکردم

تبریکا تموم شد و بعد ازینکه فهمیدیم به سلامتی سال تولید ملی در پیشه خیالمون راحت شد که هنوز سرکاریمو چیزی عوض نشده و همون آش و همون کاسه(بگذریم میدونید که)

بعد از صرف صبحانه ی مفصل و خوردن تخم مرغای هفت سین شبکه م*ن* و *ت *و گرفتیم و برنامه های جالبشو نگاه میکریم

عید جالبی رو شروع کردیم. با سالهای قبلم فرق داشت سالهای قبل دختر خونه بودمو کنار پدر مادر سال تحویل شد و از بابام عیدی میگرفتمو مامانم معمولا عیدی یه تیکه طلایی چیزی میداد

(امسال مامان اینا عیدی بهم یه دوربین دیجیتال سونی دادنو و خواهرای گلمم هر کدوم ۵۰ تومن پول)

خلاصه کمک مادر شوهر تدارک پلو باغالی و ماهی رو میدیدم بچه ها  گفتن بریم تو شهر یه گشتی بزنیم که اون موقع کرج پرنده  پر نمیزد

شب هم رفتیم رستوران پدرخوب شام خوردیم که خیلی خیلی خوش گذشت(در ضمن یه خاله مجرد دارم به همراه خواهر شوشو هم باهامون بودن)

فکرای بد نکنید علیرضا با خالم اختلاف سن زیادی دارن خالم ۳۷ سالشه و علی متولد ۵۹ و هیچ برنامه ای هم در پیش نداریم

خلاصه روز و شب خوبی بود

فردا صبحش هم با خاله و عماد راه افتادیم به طرف شمال خیلی خیلی سرد بود و جاده پر از برف بود و همچنین ترافیک سنگین که چندین ساعت تو جاده بودیم

بین راه جاتون خالی جیگر زدیم و شوشو قلی به قولی(قلیون) توی اون سرما چای دیگه فوق العاده بود

زیاد وقتتونو نمیگیرم رسیدیم شمال و ویلای با صفایی بود توی یه شهرک تو نوشهر

همه خانوادم اونجا جمع بودن یه اتاق در اختیار منو شوشو بود همه مختلط بودن فقط منو شوشو تازه عروس دوماد بودیم بهمون لطف کردن وگرنه گفتن سال دیگه ازین خبرا نیست تو هم باید قاطی ماها بشی

همون شب پانتومیم بازی کردیم که اجرای شوشوم از همه بهتر بود و شب خوبی بود

فردا صبحش زنونه با یه ماشین رفتیم فروشگاه تاپ۱۰ و تین تک که فوق العاده فروشگاههای با حالی بودن و کلی خرید کردیم

عصرش هم با اصرار ما خانواده شوشو از کرج پاشدن اومدن شمال شبش هم علیرضا دعوتمون کرد پیتزا کل خانواده رو

و آخر شب که برگشتیم خانوادم به مناسبت اولین عید ما یه سوپرایز واسمون در نظر گرفته بودن

فشفشه های بزرگ دم در روشن کردنو ازینا که پخش میشه تو آسمون رنگی رنگی میشه( خو من دوشت دالم)

کلی ذوق زده شدیم بعدش هم برای اینکه غذا حضم بشه همونجا تو کوچه صندوق عقب ماشینو باز کردنو صدای سیستم هم زیاااااااد افتادیم وسط و رقص و پایکوبی منو عمادم وسط بودیم و کم کم از اطراف جوونا میومدن و چشم رو هم گذاشتیم دیدیم دورمون قلقله شده بودو همه قاطی پاتی میرقصیدن و دختر و پسر و پیر زنو و پیر مرد خوش بودن و شادی میکردن وسط شهرک خیابونو بند اورده بودیم صدای جیغ و هلهله و شادی همه ی شهرک و پر کرده بود ( اونجا همه آزده آزادن مخصوصا تابستونا که دقیقا میشه اروپا) کسی هم نیست گیر بده

تقریبا هیچ کس اونجا حجاب نداشت همه حالا به جز خودمون جز مرفهین بی درد جامعه بودن و با ماشینای ۳۰۰ میلیونی و سگای پا کوتاه گرون قیمت و قیافه های عجیب غریب و تیپای آنچنانی اونجا واسه خودشون حال میکردن

شب خوبی بود و انقد رقصیدیمو رقصیدیم که دیگه همه آهنگامون تکراری شد و کلی خسته شدیم و قرار فردا شب رو هم گذاشتن..

فرداش هم رفتیم جاده ۲۰۰۰ و ماهی خوردیم جاتون خالی اونجا همش بخور و بخواب بود

در کل سفر خوبی بود. توی این سفر اتفاقای زیادی افتاد و باعث شد همسفر زندگیمو بهتر بشناسمو با اخلاقای بد و خوب همدیگه بیشتر آشنا بشیم ...

سه شب اونجا بودیمو عماد باید هفته دوم برای کار حاضر میشد

برگشتیم کرج و فردا صبحش هم به طرف اهواز اومدیمو فردا صبحش هم رفتیم ممکو خونه خودمون

شهرک دوست داشتنی و قشنگ خودمون که با هیچ جای دنیا عوضش نمیکنم

(برای کسانی که اطلاعات ندارند ممکو ۱۵ کیلومتری ماهشهره و برای شاغلین پتروشیمی هستش)

رسیدیم و فرداش خبر دادن مادر بزرگ عماد فوت شده (مادر مادری)

خیلی غصه دار شدیم رخت سیاه تن کردیم و دوباره راه افتادیم به طرف اهواز اونجا هم چند روزی و درگیر مراسمات بودیم تا سه روزه که برگشتیم خونمون دوباره

هیچ جا هم نشد عید دیدنی بریم . بعد هم که دانشگاه به سرعت نور کلاسا یکی پس از دیگری تشکیل شد و یه خروار جزوه که استادا سوپرایزمون کردن با تاریخای میانترم یه عالمه درس نخونده و سرازیر شدیم تو درسا و مشغله دانشگاه

مامان اینا خونه رو عوض کردن اسباب کشی کردن ازونجا محله که اون هم قسمت سختی از زندگی بود اتاق کوچولومو با یه عالمه خاطره خالی کردم که اسباب کشی هم یه پست جداگونه داره واسه خودش بگذریم

صاحبخونه هم که چند روز پیش تماس گرفت و گفت میخوام خونه رو بفروشم خودمون میخواستیم بخریمش ولی معاملمون نشد قیمت رو خیلی بالا میگه و این خونه انقد نمیارزه

حالا هم داریم دنبال خونه میگردیم اگر بشه بخریم چون معلوم نیست تا کی ممکو باشیم شاید حالا حالاهااا اینجا باشیم و باید یه فکر اساسی بکنیم که اونم انشالا خبرشو بهتون میدم

غروبه دلم گرفته شوشو از سرکار اومده و الانم خوابه خونه رو تاریک کردم که راحت بخوابه

ببخشید به خاطر تاخیر

 

 

 

رویا |19:4 |سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391

 
بدون شرح:
 
یکطرفه
.
.
.
دل‌تنگم

مثل مادربزرگ بیسوادی که

هوای بچه اش را کرده

ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد...
رویا |13:53 |سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391

سلام مهربونا

ممنونم بابت توجهتون و علاقه ای که به خاطرات عروسیم نشون دادید

راستش فکر نمیکردم حتی یک نفر علاقه ای به شنیدن خاطراتم داشته باشه. یه شب نشستم

 همشو واستون نوشتم ولی بلاگفای نامرد یهو پستمو قاپید و در رفت

اعصابم خیلی خورد شد. خیلی جیغ زدم باور کنید از شوشوم بپرسید میگه چقد قاطی کردم من

راستش انقده طوله دراز بود که فکر دوباره نوشتنش دیوانم کرد. ازونجایی که روزای آخر سال

هستیمو همه ی خانمای خونه دار میدونن که چقد آدم اینروزا کار ریخته رو سرش واقعا فرصت

سر خاروندن هم نداشتم چه برسه به اینکه بشینم دو سه صفحه برگه آ۴ بنویسم.

فردا هم میریم اهواز و دوشنبه صبح عازم سفریم.از صبح درگیر خونه تکونی و ساک بستن بودم

این استادای لعنتی هم که ول نمیکنن آدمو تا دقیقه نود ما رو میکشونن دانشگاه.

دیگه همه کارا هول هولکی شد.

ولی با یه ذوقی این وسایلو میچیدم که واسه رفتن به ماه عسلمون انقد ذوق به خرج ندادم.

آخه اول میریم ویلای حسین بعدش دو سه روزی میچرخیم تو شهرای ساحلی و خلاصه میزنیم

 به کوه و دشت و دریا..

باید واسه اون دو سه روز خیلی مجهز باشیم

یه سبد مسافرتی تو جهازم داشتم یه لیست هم نوشتم . ماهیتابه(شوشو بین راه هوس نیمرو

 میکنه). نمک . روغن و مایع دستشویی و ظرفشویی و یه پک کامل ظروف مسافرتی . کمک

های اولیه. انواع قرص مسکن و تهوع و معده و اینو اونو خلاصه از شیر مرغ بگیییییییییییر تا جون

آدمیزاد تو این سبد جادادم.

کرکر خنده داشتم خودم با خودم. آخه یاد مامیم میافتادم ولی اون انقد حرفه ای بود که نیاز به

لیست و این دنگ و فنگا نداشت چشم بسته یه چرخ میزد تو آشپزخونه و سبد و میزاشت

صندوق عقب ماشینو حرکت!

اینا تموم شد رفتم سراغ لیست لباسامون. چمدون عروسیمونو از بالا اوردمو لیستو چک کردم

مث خنگولا ازین کمد دیواری برو تو اون کمد دیواری. یه سری از لباسای لیست غیب شده بود.

هر چی گشتم ندیدمشون. اومدم زنگ بزنم به شوشو که آآآآآره تو باز جا گذاشتی لباساتو اهواز...

 که یادم افتاد به سبد رخت چرکا که تو حمامه

دیدم به به بالغ بر ۳۰ دست لباس اون تو چپوندن واسه روز مبادا بشورم(خو چیکار کنم به خدا

فرصت نمیکنم)

خلاصه لباسشویی رو تنظیم کردمو رفتم دور گرد گیری . ۱۰ دقیقه گذشت برقا رفت(طوفان

بود). خلاصه همه چیز استاپ شد. نیم ساعت گذشت برقا اومد. دوباره از نو روشن کردمو دوباره

 چند دقیقه بعد برقا رفت. دوباره اومدن و تند تند ماشین شروع به فعالیت کرد. زنگ زدم به

زنداییم مشغول حرف زدن بودم دیدم از تو آشپزخونه صدا شرشر آب میاد دقیقا انگار صدا

رودخونه میومد. ترسیدم دویدم تو آشپزخونه دیدم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!

یادم رفته شیر خشک کن لباسشویی رو بندازم سر جاش که آپ چرکا تخلیه بشه تو راه آب. به

 سلامتی آبا پخش و پلا شد وسط آشپزخونهای که نیم ساعت قبل شسته بودمو برق انداخته

 بودم.زندگیم نجس شد

انقدر اعصابم خورد بود که حد نداره. نشستم دم در آشپزخونه و آبا رو تماشا میکردمو غش غش

 میخندیدم

(خب چه کنم باید گریه میکردم اینم خاطره شد)

تقریبا سه دور شستن همه ی لباسا طول کشید و تا عصر صبر کردم خشک شدنو همه رو چیدم

 تو چمدون. حالا دیگه همه ی گزینه های لیست تیک خورده بود و خیال من راحت

غروب توالت دستشویی رو شستم از بالا تا پایین(منم حساااااااااااااس)

شوشو که اومد تا از در وارد شد پهن شد وسطو قااااااااه قااااااااه میخندید. با یه منظره جالب

 روبرو شده بود و نمیتونست اون صحنه رو درک کنه.

بله دیگه خانمش مث کارگرای زحمت کش شده بود یه شلوار رنگ و رو رفته و موها چسبیده به

سر تو آسمون و ژولیده پولیده رنگ و رو پریده و خسته و داغون... حالا فک کرده آنجلینا جولی

 دیده شروع کرده به عکسبرداری و سوژه کردنه منه بدبخت و خندیدن

گفتم ولم کن حوصله ندارم مشغول چای خوردن بودم و داغون ولو شده بودم وسط سالن

دیدم شوشو کمر همت بستو گفت خانم من در خدمتن شما هر کار بگی من پایم واست انجام

 میدم

اتاقو جمع و جور کرد و خلاصه بد نبود کمک نکرده عزیزه

بالاخره نوبت رسید به حمام کردنو شستن اون محل. که انقد خستم تصور خیس شدنو خشک

 کن کشیدن و دولا راست شدن روانمو قلقلک میده..( حمام خونمون یه قالیچه ۹ متری توش جا

میشه به نوعی واسه خودش اتاق خوابه)

نمیدونم چیکار کنم. ظرفای شام هم مونده که دست عماد و میبوسه البته خودشو زده به اون

 راهو داره ایکس بازی میکنه و که چه خبره و اینجا کجاست و کی و کجا و من؟؟؟نه!!من؟؟؟

راستش با تمام خستگیم و انقد هم حرف زدم تنها هدف ازین پست اول عذر خواهی به خاطر

نذاشتن خاطرات و دوم دادنه خبر چیدنه اولین هفت سین خونه ی خوشکلمون

سیب و سکه و سبزه و.. دو تا ماهی قرمز توی تنگ بلور و یه ظرف میوه رنگارنگ و کلی شمعای

 رنگی شد هفت سین خونمون...

من تو ذهنم یه هفت ساختم واسه زندگیمون تو سال جدید. اسمشو گذاشتم هفت سین آرزو ها

 و اهداف البته خیلیاش با سین شروع نمیشه. ولی این سفره آرزوهای سال ۹۱ ما هستش

عشق. آرامش. سلامتی. مهربونی.احترام.تحصیل.کار

حیف که سال تحویل تو خونمون نیستیم ولی اینو چیدم واسه وقتی که برگشتیم.دعا کنید واسم

منم واسه همه ی شما دعا میکنم . دعا کنید خوشبختیمو خدا چند برابر کنه دعا کنید خدا انقد

بهم توان و قدرت بده که بتونم همه ی سختیها رو تحمل و همه ی بدیها و رنج ها رو تو خودم

 بکشم

دعا کنید خدا بهمون سلامتی بده که بتونم همیشه به خانوادم محبت کنم.بتونم بغلشون کنم

بتونم لمسشون کنم درکشون کنم ببینمشون ...

ازتون ممنونم باید محبتایی که تو سال ۹۰ به من داشتید. ازتون ممنونم که پای درددلام

نشستید. از خواهرا و برادرای گلم ممنونم که با راهنماییا و نصیحتای دلسوزانشون باعث شدن

خیلی چیزا ازشون یاد بگیرم

از همسرم عزیزم هم تشکر میکنم به خاطر زحمتای بی شماری که واسه زندگیمون کشید و با

تمام سختیا و بالا پایینیا زندگی تونست بهترین عروسی رو بگیره تونست خونه  فراهم کنه واسه

 آسایش من و خیلی کارای دیگه که تعدادشون از انگشتان دست بیشتره..

همتونو دوست دارم و تا سال ۹۱ همتونو دست خدای بزرگ میسپارم و واسه همتون آرزوی

سلامتی میکنم

 نمای دور

 

 

 نمای نزدیک

رویا |0:8 |پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390

 

۱۱/۱۲/۱۳۹۰

این تاریخم واسه من خاطره شد

آلبوم عکسای عروسیو گرفتم. بهتر ازین نمیتونست بشه. اگر بگم  از دیشب تا حالا بیش از ۵۰ بار دیدمش دروغ نگفتم

این زندگی با تمام خوشیایی که دارم واسه من مقدسه

از اولین پلو باغالیه ته گرفته ای که تو خونم درست کردم گرفته تا تاریخی که آلبوم عروسیمونو گرفتیم

اتو کردن لباسای عماد. صبحونه درست کردنای ۶ صبح  .عروسکای رنگارنگی که به هم هدیه میدیم .

کابوس دیدنا و گریه های نیمه شب . قایم شدن پشت دیوار و پخ کردن. پشت در حمام وایسادنو عکس

گرفتن و شکار لحظه های قشنگ...

همه و همه واسه من مقدسه. واسه ی ما مقدسه

خیلی عکسا قشنگ شده چه ژستایی چه کیفیتی چقد متفاوته این آلبوم

دوسش دارم

دوست دارم امشب بخوابونمش تو بغلم. منو یاد قشنگ ترین روز زندگیم میندازه..

پ.ن: بچه ها من تو دفتر خاطراتم خاطره روز عروسیمو نوشتم کامل با جزئیات

اگر دوست داشتید بگید تا بنویسمش اینجا. اگر ۱۰ نفر گفتن بنویس حتما اینکارو میکنم

منتظر نظرتون هستم

۱۱/۱۲/۹۰

 

رویا |21:15 |جمعه دوازدهم اسفند 1390

 

تاریخ از دستم در رفته بود

چند وقتیه تو خودمم. یهو به خودم اومدم دیدم اسفنده.

همه ی ما اینجوری هستیم که نزدیک عید که میشه یاد گذشته ها میفتیم

یاد عید و عیدای گذشته. یاد آشتی کردنا و دست بوسیای اونایی که تو خانواده با هم قهر بودن

نمیدونم چی میشه یهو... یه صدایی مثل توپ میترکه تو آسمون و یکی با صدای دودورو دودو اعلام میکنه

آغاز سال یک هزار و سیصد و نود ویک و ...

همیشه اون لحظه تصویر بابام میاد تو ذهنم. پامیشدم دستشو میبوسیدم و میرفت قرآن و باز میکرد و چند

 تا ازون سبز خوشکلاشو سوا میکرد بهم میداد.

سال که تحویل میشد مامان ناز میکرد . بابا خودشو لوس میکرد و میگفت باید جلو همه منو ببوسی تا بهت عیدی بدم

مامان نمیبوسید ولی بابا یواشکی میبوسیدش و بهش عیدی میداد

نمیدونم فلسفه ش چیه؟ تو خونه ما تا نبوسی و آشتی نباشی خبری از عیدی نیست

و عیدی خیلی واسه ما مقدسه. ما یعنی پدر و مادرم چون یه جورایی واسه خودش یه طایفه به هم زدن ما

اصولا عیدا نمیریم عید دیدنی چون باید بشینیم همه کوچیکترا بیان خونمون

تصویر بعدی که میاد تو ذهنم خواهرای گلمن که یهو هورییییییی با هم میریزن خونه بابا اینا با اون فنچولای

 نازه خوشتیپشون که تا از در وارد میشن بابا جیبشونو پره عیدی میکنه

و من وقتی خواهرامو میبینم نا خودآگاه بغض میکنم و دوست دارم ساعت ها تو بغلشون گریه کنم

هر کدومشون واسه من یه دنیان یه دنیا حرف و خاطره و دلتنگی

حتی همین الان که دارم ازشون حرف میزنم صفحه مانیتور و نمیبینم چشمام خیسه اشکه

نمیخوام از بحث فاصله بگیرم

بحث عید و عید دیدنی و هفت سین و بوی شیرینی و بهار

یاد درخت شیشه شور باغچمون میافتم و خاطراتی که میتونم ازش داشته باشم

بهار واسه من خاطرات زیادی رو زنده میکنه . دلشوره های شیرین و گاهی تلخ

امسال بهار دیگه تو اون خونه و کوچه و محله نیستم

امسال بهار یه گوشه ای ازین کره ی خاکی ام. بهارم قراره تو خونه ی یه فرد جدید بهار بشه

قراره تو خونه ی خودم سال جدیدو شروع کنم

و این تجربه واسم قشنگه. یه کم دلگیره ولی من آدم تنوع طلبی ام و دوست دارم همه چیز و تجربه کنم

حتی تلخ ترین و ناگوار ترین حادثه ها رو

اینم یه تجربه ست

دنبال روبراه کردن یه هفت سین خوشکلم. البته اینم بگم امسال عید دعوتیم شمال ویلای حسین(دامادمون)

اینم تجربه ی بعدی اولین سالیه که قراره عید کنار دریا سال تحویل بشه واسمون

منو شوشو  با پرایدو خودمون میخوایم بریم سفر

فردا هم میبریم سرویس میکنیم جلو بندیو دم و دستگاهشو .قراره از اینجا تا شمال هی من میوه پوست بکنم واسه شوشو اونم هی گاز بده

کلی خوش میگذره. میخوام نصف راهو خودم رانندگی کنم. هما منو قوی کرد بهم جرات داد که تو جاده هم

 بشینم پشت فرمون

امیدوارم بهار ۹۱ زندگیه همه ی دوستای عزیزمو مثل زندگیه خودم سبز کنه

شکر! هر چی کمه باهاش میسازیم. مهم اینه که بفهمیم همدیگه رو

از همینجا به دوتای گلم میگم که هیچی رو سخت نگیرید هر چیزی رو هر چقد سخت بگیرید صد برابر سخت تر میشه

وقتی دل و نیتتون صاف باشه خدا فقط خیر وبرکت میاره تو زندگیتون

پیشاپیش سال نو مبارک

 

 

 

رویا |0:37 |پنجشنبه یازدهم اسفند 1390

Design By: lady skin